|
مرگ یک رویا بودن و نبودن
|
اینجا هوا بارانیست اینجا دلی غرق خون است در این حوالی محبت خشکیده است اینجا صدای پرندگان عاشق نمی اید اینجا همه عاشقانش به خواب عمیق زمستانی فرو رفته اند اینجا دیگر در این سرما هیچ جوانه ای نخواهد رویید مگر اینکه بهار دوباره رخ نشان دهد در این سرزمین همه برای دلشان زندانی ساخته اند که قفل آن محبت و دیوار های آن از جنس تنهایی ایست .
نمیدانم شاید این روزها دیگر محبت خریداری ندارد همان شعاری که سالها داده ایم و باز از محبت این واژه تنها و درد اور صحبت میکنیم نمیدانم چرا دنیا به سمت غم ها در حرکت چرا حتی میان عاشقان عشق به آن صورت رد و بدل نمیشود . مسیر دنیای ما به سمتی می رود که غصه و غم در زندگی ما زخنه کرده است و روز به روز سایه خود را بر سر ما بیشتر میکند هر قدر خود را به خوشی نزدیک میکنیم میان خوشی هایمان به غصه میخوریم بدون اینکه بفهمیم اصرار بر خوشی می کنیم که وجود ندارد . این روزها زندگی خالی از محبت است خالی از شعر عاشقانه با هم بودن زندگی پر از دو رنگی و نفاق پر از دروغ و ریا نمیدانم چرا ولی دیگر کسی را دوست ندارم دیگر از ته دل نمیخندم دیگر از سر شوق لبخند نمیزنم دیگر از غصه خسته نمیشوم دیگر دستان محبت را لمس نمیکنم زیرا تنهای تنهایم . [ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 13:5 ] [ علی ]
[ ]
گاهی وقت ها نباید باشی تا به بودنت و روز های بودنت فکر کنند . زیرا ما انسانها چیز ها و کسانی را می بینیم که نیستند . ...................................................................... در نقطه ای از زمان ایستاده ام که همه چیز و همه کس از من روی برگردانده اند اما من خدا را دارم با اینکه میدانم چقدر از من دلگیر است اما باز او به من می اندیشد چون او حق بندگی و خدایی را بجا می آورد بر خلاف ما انسانها که حتی حق دوستی ها را هم بجا نمی آوریم . ....................................................................... وقتی روزگار با من تنها و غریب سر سازش ندارد چگونه برای زنده ماندن تلاش کنم چگونه از دوست داشتن بگویم وقتی من حتی یک دوست هم ندارم ......................................................................... وقتی به زمان و درد فکر میکنم میبینم تمام زندگی من دردی است در گذر زمان و من غم زده چاره ای ندارم جز عاشق درد بودن ........................................................................ وقتی آسمان با این همه وسعت و بزرگی از درد می نالد و می بارد چرا من برای تنهایی نبارم ...................................................................... چقدر زیباست چشم انتظار کسی بودن که هیچگاه به او نخواهی رسید و او حتی لحظه ای به تو فکر نمیکند ......................................................................... وقتی تو هستی و باد هم نمی وزد زندگی من چقدر آرام است ...................................................................... صدای ترک خوردن دلم را می شنوم و باز سکوت می کنم زیرا ترکهای دلم بخاطر توست و تو عزیزی .................................................................... روزگاری شاید نه من باشم و نه تو اما روزگار باقی خواهد ماند و برای آیندگان از ما سخنی را به دوش دارد و آن محبت است و عشق به همدیگر ........................................................................ زخم هایم را ورق میزنم در لابلای برگ های کهنه این دل غم زده تا به زخم تو میرسم دستانم غرق خون میشود اری این زخم تا قیامت برای من تازه می ماند .................................................................. درد من رها شدن نیست درد من غم حس نشدن نیست درد من چشمان توست که کسی دیگر را نظاره می کند ....................................................................... من اینجا هستم در یک اتاق خالی پر از تنهایی محض صدای ارامم را فقط غم ها می شنوند و درد های درونم را فقط فضای پر از خالی اتاق حس میکنند .آه که میکشم بردیوار ترک خورده زمان رگ های گلویم پر از بغض میشود اما باز مردانگی چشمانم مانع از باریدن می شوند چقدر زیباست برای تو آه کشیدن و نگریستن ......................................................................... ثانیه ها سکوت را به فریاد میکشند و سکوت ثانیه ها را چه زیباست تفاهم بین سکوت و زمان ........................................................................ وقتی پرواز هم مرا تا اوج آسمان نمیرساند دیگر آرزوی پرواز چرا ...................................................................... سهراب گفت چشمها را باید شست جور دیگر باید دید من چشمهایم را شستم و جور دیگر دیدم اما به جز ریا و دروغ چیز دیگری ندیدم من می گویم چشمها را باید شست اما نباید جور دیگر دید ......................................................................... این روز ها عشق و محبت جای خود را به ریا و نفاق فروخته اند و چه معصومانه کودکان مهر و محبت را طلب می کنند در دنیای پر از دو رنگی ........................................................................ در امتداد ثانیه های بی تو بودن چه ملتمسانه عشق را تمنا می کنم اما افسوس تو عاشق نیستی ............................................................ غریبی این نیست که کسی را نشناسی و یا کسی تو را نشناسد وقتی باشی و سراغت را نگیرند غریبی انقدر غریب که باد هم دردت را نمی فهمد .................................................................
[ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 14:1 ] [ علی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |